سفارش تبلیغ
صبا


عشق نهان

هر جا که سفر کردم ، تو همسفرم بودی
وز هر طرفی رفتم، تو راهبرم بودی
با هر که سخن گفتم، پاسخ ز تو بشنیدم
بر هر که نظر کردم ، تو در نظرم بودی
در خنده ی من چون گل ، در کنج لبم خفتی
در گریه ی من چون اشک، در چشم ترم بودی
در صبحگاه عشرت ، همدوش تو میرفتم
در شامگاه غربت، بالین سرم بودی
آواز چو می خواندم، سوز تو به سازم بود

پرواز چو میکردم، تو بال و پرم بودی
هرگز دل من بر تو، یار دگری نگزید

گر خواست که بگزیند ، یار دگرم بودی


نوشته شده در سه شنبه 90/3/24ساعت 8:15 عصر توسط حسن نظرات ( ) |


تو را دوست دارم
در این باران

می‌خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران می‌خواستم
می‌خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم…

 


نوشته شده در چهارشنبه 90/2/14ساعت 8:39 عصر توسط حسن نظرات ( ) |



دلم به فصل جوانی در این زمانه شکست

چو شبنمی که ز منقار بی نشانه شکست

نه شکوه می کنم از کس،نه شاکی ام ز قضا

که جرم عاشقی این بود و عاشقانه شکست!


نوشته شده در سه شنبه 89/12/17ساعت 9:48 عصر توسط حسن نظرات ( ) |



سکوت می کنم امشب به احترام دلم
خمــار مستی ام امــا شکسته جـام دلـم

ز نوش لب هایت مست مست مستم کن
بیـــا و روح و دلــت را بــزن بــه نــام دلــــم

فـــرار می کنی از مــن و بی خبــر از ایـن
که رد پــای تــو مــانده است روی بام دلــم

تو در منی مـن مـن روی چهــره پرده نزن
کشیــده ام بـه جنــون راه نــاتمـــام دلــم

سکــوت می کنم امشب به احتـــرام تو و
سکوت می کنم امشب به احترام دلم


نوشته شده در دوشنبه 89/11/11ساعت 5:42 عصر توسط حسن نظرات ( ) |


فصل بارونی بیشه
رنگ چشماته همیشه
حس تازه بودن من
بی نگاه تو نمی شه


اگه دیروز اگه فردا

اگه با هم اگه تنها
با توام خود خود تو
اگه حتی توی رویا

نه می افتم به پای تو
نه می میری برای من
همیشه رد پات پیداست
کنار رد پای من

کاش دوباره بودن
من

رنگ بودن تو باشه

که در بسته ی قلبم
باز با دستای تو واشه
باز با دستای تو واشه

تو مثله شبهای مهتابی و بارونی
وقتی که نباشی دلگیرم و می دونی
حرفای دلم رو با اشک تو می گفتم
بارون که می باره باز یاد تو می افتم

از غم منو غم تو

تب منو تب تو

همه بی خبرن
از دل منو دل تو
شب منو شب تو
همه بی خبرن


نوشته شده در دوشنبه 89/10/13ساعت 7:28 عصر توسط حسن نظرات ( ) |


من از این فاصله ها فاصله ها دلگیرم
بی تو اینجا چه غریبانه شبی می میرم

دل من با همه آدمکهایی که به دنبال تواند
قهر می گردد و من با خود خود درگیرم

دیر سالیست که می خواهم از اینجا بروم
ولی انگار که با قلب زمین درگیرم

مثل اینست که من با همه هق هق خود
"روی سجاده احساس تو جان میگیرم"

ساعت گریه و غم هیچ نمی خواهد و من
در الفبای زمان خسته ی این تقدیرم


نوشته شده در شنبه 89/9/20ساعت 6:59 عصر توسط حسن نظرات ( ) |


 آه، ای با جان من آمیخته                              ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان                         آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت                     پیکرم بوی هماغوشی گرفت
جوی خشک سینه
ام را آب، تو                       بستر رگهام را سیلاب، تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه                     با قدمهایت قدمهایم به راه
ای مرا باشور شعر آمیخته                          اینهمه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی                لاجرم شعرم به آتش سوختی

 


نوشته شده در سه شنبه 89/8/18ساعت 7:16 عصر توسط حسن نظرات ( ) |


باز هم از تو می نویسم
واژه به واژه
باز هم برایت می خوانم
عاشقانه
ای عشق جاودانه ام
چشمان تو به من عشق را آموختند
ای بی همتای قلبم
نمی تواند کسی بگیرد جایت را در قلبم
افسوس
...
شکست تصویر من در چشمهای نازت
عشق من مرد در کنج قلبت
هرگز نخواندی شعرهایی که نوشتم برایت
جدا شدی از من بی تو شکستم من
رفتی و ببین چه تنها شدم من
!
چیزی نمانده برایم جز خاطرات تو
حالا
...
می نویسم که بگویم به تو
تا ابد می مانم به پای تو
می رسد اون روز که جسم من می میرد
اما روحم همیشه با تو می ماند
عاشقانه به سویت پرواز می کند
شعرهایم را برایت زمزمه میکند




نوشته شده در جمعه 89/8/7ساعت 8:14 عصر توسط حسن نظرات ( ) |


صبح روزی پشت در می آید و من نیستم
قصه دنیا به سر می آید و من نیستم

یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند
کاری از من بلکه برمی آید و من نیستم

خواب و بیداری خدایا بازهم سر می رسد
نامه هایم از سفر می آید و من نیستم

هر چه می رفتم به نبش کوچه او دیگر نبود
روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم

در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز
شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم

بعدها اطراف جای شب نشینی های من
بوی عشق تازه تر می آید و من نیستم

بعدها وقتی که تنها خاطراتم مانده است
عشق روزی رهگذر می آید و من نیستم


نوشته شده در یکشنبه 89/7/25ساعت 6:53 عصر توسط حسن نظرات ( ) |


وقتی که دلم خسته ترین شاعر دنیاست
یعنی که در این شهر دلی هست که تنهاست

دلتنگ توام شادم از این گنج خداداد
دلتنگ شدن حاصل دلبستگی ماست

تنهایم و از هیچ کسی شکوه ندارم
با یاد تو ای خوب ، همین خاطره زیباست

من بی تو جهانی شدم از عاطفه متروک
تو رود شدی سمت جهانی که چو دریاست

آری تو بزرگی ، تو پرستوی رهایی
من خسته ترین کلمه که در باور دنیاست

نوشته شده در سه شنبه 89/7/20ساعت 12:34 عصر توسط حسن نظرات ( ) |


   1   2      >

Design By : Pars Skin